سيد محمد باقر برقعى

3555

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شهان و تاجوران را پياده كرد از اسب * نمود رخ چو فروزان ز پيل‌تن اشقر بسان ديدهء افعى شد از زمرّد كور * به تيغ زمرّد قامتش هرآن‌كه كرد نظر سخن مگوى ز پطر كبير و ناپلئون * كه شاه نادر از اين هر دو بود جنگىتر به فرّ نادر هرگز نبود ذو القرنين * به جاه نادر هرگز نبود اسكندر ز جنگ دهلى و آن جنگ هولناك مهيب * من آنچه گويم عقل تو كى كند باور كه شاه ايران با سى هزار مرد دلير * نمود حمله به سيصد هزار جنگاور به نام ايزد از آن بحر قهر قهارى * كه زد به خرمن دشمن ز برق تيغ شرر چو شد شه صفوى مات چون شه شطرنج * دچار گشت ز حيرت چو مهره در شش‌در ز جور افغان از دل كشيده آه و فغان * چنان كه كرد فغانش به قلب سنگ اثر به پايتخت ز جور زمان و دور فلك * ز دست داد به يك‌بارگى سر و افسر ز جيش روم شد اين مرزوبوم مسكن بوم * هماى دولت و اقبال و جاه شد بىفر طمع به افسر سيروس بست خسرو روس * به بحر سارى افكند كشتىاش لنگر كه ناگه از سوى مشرق خديو مشرق را * بلند رايت اقبال شد به فتح ظفر نمود تركمن و روم و روس و افغان را * برون ز ملك ملكشاه و كشور سنجر هرات و كابل و غزنى گرفت از شمشير * چو از كنام برون كرد سر چو ضيغم نر عبور مور از آن كوهسار بود محال * كه راند نادر ايران‌زمين از آن لشكر ز سنگلاخ‌جبالى كه لشكر ايران * گذار كرده و پيموده پى به راه گذر عقاب و طغرل و شاهين و كركس و عنقا * به اوج رفعت آن نارسيده ريخته پر چه كوهسار همه سر كشيده بر گردون * چه كوهسار همه راز گفته با اختر چه كوهسار كه سنش به بزم چرخ بلند * شكسته در كف ناهيد چنگ زان ساغر عبور كرد از اين كوهسار جيش ملك * بسان سيل دمان يا چو بحر پهناور سراسر آن‌همه كهسار زير سم ستور * چو توتيا شد و گرديد تل خاكستر گذر نمود ز يك هفت خوان اگر رستم * خديو شرق ز صد هفت‌خوان نمود گذر شنيده‌اى تو كه اسفنديار رويين‌تن * گشاد بارهء رويينه‌دژ چو بست كمر هزارها دژ رويين به راه دهلى بود * كه فتح كرد شهنشه به تيغ خارا در چه خصمها و چه دربندهاى محكم و سخت * كه كرد لشكر نادر به حمله زير و زبر رسيد خسرو مشرق به وادى كرنال * كه بود وادى جنگ و جدال و خوف و خطر